الهی مامان بمیره برات .آخه چرا تو . . .
قرار بود این پست مربوط به خاطرات جشن تولد یکسالگی عزیزم باشه ولی نشد آخه فردای تولد عسلم بعدازظهر داشتیم باهم بازی میکردیم و آرین جونم حسابی داشت با کادوهایی که براش اورده بودن واسباب بازی های جدیدش کیف میکرد براش آهنگ گذاشتم و یه عالمه واسه مامان نانای کرد ویه عالمه شیرین کاریهای دیگه یه دقیقه تنهاش گذاشتم رفتم تو اتاقش که واسش اسباب بازی های دیگش رو بیارم که آرین مامان شیشه شیرش رو نمیدونم چجوری پیدا کرد وباشوق وذوق از ته پذیرایی تا اتاق خودش رو بدو بدو اومد تا رسید به اتاق خودش تعادلش رو از دست داد وخورد زمین با صورت وسینه افتاد روی زمین وشیشه شیرش هم شکست وقتی بلندش کردم دیدم غرق خون شده نمیدونستم باید چیکار کنم جای هیچی رو پیدا نمیکردم بسختی تلفن رو پیدا کردم زنگ زدم به خاله که بدو بیا ارینم غرق خون نمیدنم چیکار کنم تا خاله بیاد زنگ زدم آژانس وواسه بیمارستان پیامبران کا بالای خیابون خودمون ماشین گرفتم بعد لباسای آرین جونم رو که پر از شیشه خورده بود دراوردم وپیچیدمش تو پتو رفتم تو کوچه ماشین که رسید دیدم خاله هم داره بدوبدو میاد اونوهم سوار کردیم رفتیم بیمارستان توراهم به بابا زنگ زدیم که خودش رو زودی برسونه رفتیم دکتر اورژانس آرینی رو دید فقط دستش خداروشکر بریده بود نگاه کرد و واسش عکس نوشت که مطمئن بشه تودستش شیشه نباشه الهی که من بمیرم مامانی که اشکات نبینم واسه گرفتن عکس خیلی عذاب کشیدی وقتی رفتیم عکس بگیریم خاله فاطی و مامانی هم رسیدن به اونا بابا خبرداده بود یه بار عکس گرفتن ولی خوب نشد دوباره عکس گرفتن که بهتر از قبلی بود آخه عسل مامان تحمل نمیکرد که عکس بگیرن وجیغ میزد واشک میریخت عکس رو اقای دکتر دید خداروشکر شیشه ای درکارنبود نسخه نوشت که وسایل لازم واسه بخیه کردن رو واست بگیریم بردیمت تو اتاق عمل واسه بخیه زدن منو راه ندادن فقط دوتا خاله ها اومدن تو خاله ها ویه دستیار دکتر سه تایی نگهت داشتن تا دکتر زخمت رو بشور وبعد بخیه بزنه الهی من دورت بگردم صدای جیغ وداد وگریه هات کل بیمارستان روپرکرده بود من ومامانی هم داشتیم پشت در خودمون رو میکشتیم الهی دیگه همچین روزی تکرار نشه اون روز هزار بار پشت اون در مردم و زنده شدم مامان فدات بشه که انقدر گریه کردی وداد زدی که داشتی از حال میرفتی کل کف دستت باز شده بود وزخمش عمیق بود بمیرم که چه دردی کشیدی خاله ها هم تواتاق که نگهت داشته بودم خودشون گریه میکرن آخه کی تحمل اون اشکای نازت وگریه های عسل منو داره اخرای بخیه زدن بود که بابا هم رسید تا رسید و صدای گریه گل پسرش رو شنید تحمل نکرد وگریش گرفت وقتی تموم شد اومدم تو اتاق نفس مامان از بس گریه کرده بود دیگه حال نداشت مامانی بمیرم که چه شکلی شده بودی بغلت کردم بردمت از اتاق بیرون یه کوچولوی دیگه غر زدی و بعدشم زودی با بقض خوابت برد یه ماشین گرفتیم و اومدیم خونمون اومدیم خونه چون لباسات خیس بود مجبور شدم تعویضشون کنم که بیدار شدی واز لجت هرچی بهت میدادیم پرت میکردی ولی همش میگفتی توپ توپ.یه یک ساعتی بیدار بودی تا وقتی مامانی وخاله ها بودن ولی بعداز اینکه رفتن خوابت برد ولی خیلی ناراحت بودی بهت استامینوفن دادیم که دردت کمتر بشه تا صبح خوابیدی ولی چه خوابیدنی هرچند ساعت بیدار میشدی ولی حال نداشتی که چشمای نازت رو بازکنی و یکمی ناله میکردی و بعدشم خوابت میبرد فرداشم مامانی و خاله ها از صبح اومدن پیشمون که مراقبت باشیم چون نمیخواستیم زمین بزاریمت آخه نانازی مامان دو هفته ای هست که یاد گرفته بود دستاش رو میذاره زمین و بلند میشه از وسایل کمک نمیگیره تا شب پیشمون موندن و عمو حسین و امیرم اومدن پیشمون وخاله ها هم واسه آرین نازم اسباب بازیهای خوشگل خوشگل اورده بودن تا عسل مامان خوشحال بشه امروزم باید بریم واسه تعویض پانسمان خداکنه امروز درد نکشی عزیزم.ایشالا وقتی بهتر شدی میام وخاطرات وعکس ها ی تولدت رو برات میذارم.الهی فدات بشم بااون دست کوچولوت عزیز دل مامان




الهی مامان بمیره برات .آخه چرا تو . . .
